تبليغاتX
هیوای ژیان
هیوای ژیان


یه کوله خیلی سنگین انداخته بود روی دوشش و راه می رفت ...

به قدری سنگین بود که به راحتی می تونستی وزن کوله رو از خمیدگی کتف هاش حس کنی!

گفتم:واسه چی انقدر سنگینش کردی؟

گفت:فکرمی کنی... اونقدرها که می بینی سنگین نیست !

گفتم :چطور؟

گفت: یه زمانی با همین کتف هام بار رفاقت خیلی هارو به دوش می کشیدم که خیلی سنگین تر از این حرفها بود و هیچ وقت هم صدام در نیومد!

گفتم: حالا چی؟

گفت: نه دیگه بعد عمری فهمیدم که رفاقت توخالی اونقدر اشتباه سنگینی که باید بارش رو از رو دوشم بردارم ...

همین شد که بار رفاقت هرچی ... رو زمین گذاشتم و برای اینکه احساس  خلا نکنم این کوله رو برداشتم پر از وسایل کردم انداختم رو دوشم تا مبادا ... دوباره اشتباه کنم و بار رفاقت توخالی یه نفر دیگه رو به دوش بکشم!

آخرین حرفش این بود:"این جور رفاقت ها پیشکش اونایی که ادعای رفاقتشون حکم  پوست خربزه زیر پای آدمیزاد!......"!
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 13:20 توسط رحمانی| |


با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.
اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم.
البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.
من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.
هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.
بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 13:0 توسط رحمانی| |


یک پست بسیار متفاوت اما جالب ! 


در دوران کودکی سری اول کارتون فوتبالیست‌ها ـ یعنی همان ماجراهای تیم شاهین و کاکرو دائیچی، ماسارو و یوسوجی (همان دروازه‌بان موبلند افسانه‌ای) و شوت مثلثی معروف تیم‌ش‌ عقاب ـ همیشه برایم محبوبتر بود تا سری دوم و طولانیتر (یعنی ماجرای سوباسا و واکی و کاکرو یوگا ) سری اول شخصیت ‌پردازی بهتری داشت و داستان دلنشین‌تری. در آن روزها که هنوز چیزی از رهبری سازمانی نمی‌دانستم، می‌فهمیدم که ماسارو (دروازه بان و کاپیتان تیم شاهین) چیزی دارد که دیگران (حتی ستارهشان کاکرو) آن را ندارند. و خوب حالا متوجه شده‌ام که علت متفاوت بودن شخصیت ماسارو این بود که او رهبر تیمش بود بود!




ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:25 توسط رحمانی| |

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید

من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.


مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند.

همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!


اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:30 توسط رحمانی| |

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 13:21 توسط رحمانی| |

دوس دارم اولین پست سال 91 رو اختصاص بدم به شعری زیبا از شاعر پرآوازه کوردماموستا قانع...


ئه ی وه ته ن! ده ردت له دلما زامی سه دخه نجه ر ئه کا

بو برینی جه رگی له ت له ت،ئیشی سه دنه شته ر ئه کا

چون به قوربانت نه بم بو مه نزه ره ی پرقیمه تت؟!

درک ودالت تف له لاله وسوسه ن وعه نبه ر ئه کا

دو وشه تان و قه لبه زه ی به فراوی شاخ وداخه که ت

بی درو وه للا له ئاوی زه مزه م و که وسه رئه کا

ئه ی وه ته ن خاکت  به حورری ده سکه وی بو تاجی سه ر

تازه کی مه یل و خه یالی تاج،یا ئه فسه رئه کا

ئه ی وته ن داخی گه رانم ئه و که سه ی توی دا به شوو

دیقه تی ریشی ئه ده ی عه ینه ن له جادوگه ر ئه کا

ئه ی وه ته ن نانت حه رامه بو ئه وه ی روژی مه ساف

کو له ته ییاره و بریقه ی نیزه و په یکه ر ئه کا

ئه ی وه ته ن یاخوا بژی بو ئیفتیخاری "قانعی"

قانعیش یاخوا بژی چوون سنعه تی گه و هه ر ئه کا

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 13:29 توسط رحمانی| |


سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زندو پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد وچون همیشه امیدوار وسال نومبارک...  
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:45 توسط رحمانی| |

 25 اسفند نزدیکه.این روز یاد آور خاطراتی تلخ، نه تنها برای هر کرد بلکه برایه هر انسانی...

در روزهایی که مردم کردستان برای جشن گرفتن در عید نوروزاماده میشدن یه خبر تلخ جشن مردم کردستانو به عزا تبدیل کرد.این خبر این بود که مردم بی گناه حلبچه  زیر بارش بمب های شیمیایی حکومت بعث قرار گرفتند...یادشان گرامی

 

 








نوشتن

آن‌گاه كه با ساقة تاكی بنویسم

تا كه برخیزم

سبد كاغذم از خوشه انگور پر شده است!

یك‌بار با سر بلبلی نوشتم

برخاستم... لیوان دم دستم لبریز از نغمه بود

روزی با بال پروانه‌ای نوشتم

برخاستم... سر میز و تاقچة پنجره‌ام

لبریز از گل بنفشه بود
زمانی هم

 كه با شاخه گیاه دشت انفال و حلبچه بنویسم

همین كه برخیزم...می‌بینم:

اتاقم، خانه‌ام، شهرم، سرزمینم
همه آكنده از جیغ و داد و

از چشم کودکان و

از پستان زنان...
شیرکو بیکه س.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:26 توسط رحمانی| |

آسمانی پر ستاره دستی پر از گل

تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد

8مارس روز جهانی زن

برتمام مادران

برتمام خواهران

بر تمام دختران

بر تمام زنان

بر تمام انسانهای عالم مبارک باد

به امید روزی که تمام زنان دنیا ،آزاده زندگیشان را بگذرانند

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:17 توسط رحمانی| |


   مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور .
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 0:50 توسط رحمانی| |


آخرين مطالب
» کوله بار
» انشای فواید گاو بودن
» یه پست مدیریتی
» انشای یه کوچولوی دبستانی
» عشق حقیقی....
» پست اول...
» سال نو
» 25اسفند
» روز جهانی زن مبارک
» دسته گلی برای مادر

Design By : RoozGozar.com